صبح که برمی خیزی کسانی پیش از تو برخاسته اند ، پیش از تو مرگ هایی اتفاق افتاده است و شادی هایی.پیش از تو واژه ها مستعمل یا چروک شده اند.پیش از تو عده ای می دوند و عده ای رسیده اند انگار.صبح که می شود چیزهایی در شب جا می ماند.حرف ها همانند.ما همچنان منتظریم کسی بیاید.کسی برود.صبح می شود و خورشید می آید از گوشه ی آسمان راه رفته اش را برگردد.
برچسب:
نویسنده: سام فرهادی
دقیقا مثل خودسنگ.نمی توانم فرو بدهم.
برچسب:
نویسنده: سام فرهادی
چیزی نمی خواهد.تنها بلند شو این در را ببند.چیزی نگو.
برچسب:
نویسنده: سام فرهادی
به آن سایه روشن ابرها. به آن زیرانداز که رویش کتابی یا دفتری نهاده ای. به آن بطری خالی. به آن درخت ها که در گردش دوربین می چرخند. به آن لبخند سرخوشانه در آفتاب سیاره ای دیگر به نام زمین. به روشنای آن جام که برمیز نهاده ای.آن سرخ.آن سبز. آن آرزوهایی که عوض نخواهم کرد. به آن تمنا.
برچسب:
نویسنده: سام فرهادی
وواژه های بیشتر آشنا به گریه وقتی تو چشم می گردانی.
برچسب:
نویسنده: سام فرهادی
برچسب:
نویسنده: سام فرهادی
شاید باید آن قادرمطلق می شدیم.که بگوییم و بشود.یا بیندیشیم و بشود.یا مثل گیاه که میل به روییدن دارد از دانه بودنش در دل خاک و کم می شود که نروید.تقریبا می شود که آب و نورش را داشته باشد( جمله های داغان! ).یا لااقل خیالمان آسوده که شاید روزگاری بشود.مثلا دوباره برخیزیم از خاک و ببینیم کنار هم برخاسته ایم.و این شرطش این است که هنوز بخواهیم و هنوز دلتنگ باشیم.
شاید دریکی از حالت هایی که گفتم باشیم و آنوقت چیزی نخواهیم!
+ تنها خود همین الان بیهوده گویم را می شناسم که نمی دانمش!
برچسب:
نویسنده: سام فرهادی
برچسب:
نویسنده: سام فرهادی
برچسب:
نویسنده: سام فرهادی
برچسب:
نویسنده: سام فرهادی
دنیای متعادل وارونگی ها.آسوده باور می کنیم و آسوده باور نمی کنیم.وارونگی هرآنچه می پنداشتیم لابد حقیقت است.انباشته شده ایم .تورم من های فراوان گزافه گوی.سربه راه هیچ چیز نیستیم.چه چیز مگر می تواند؟! سردرخویش فروبردن هم رهایمان نمی کند.
برچسب:
نویسنده: سام فرهادی
برچسب:
نویسنده: سام فرهادی
برچسب:
نویسنده: سام فرهادی
دلم برای شعر تنگ شده بود.شده است.تا حد گریه.تا حد فشردن دستانی ناشناس.تا حد آغوش هایی هرچه باد.برای مهربانی واژه هایش.برای دستی که دورم حلقه می شد.برای نرفتن هایش.اما از من رفته بود.رفته است.ما برای هم بی واژه ، بی قول بودیم .اما از من رفته بود .رفته است تا بی پناهی .
برچسب:
نویسنده: سام فرهادی
به گریه تو را.
از یادم .
به گریه تو را.
در تمنایی که.
این ذره ذره ذره.
به گریه تو را رفته ام.
از یادم تمام شو.
در تمنایی که می میرانی ام.
این ذره ذره ذره که منم.
برچسب:
نویسنده: سام فرهادی